یک فنجان قهوه کنار برج ایفل در کافه مسیو پرنر
خوبی هندونه تو پوست کلفتشه... تو هر آب چرکی هم بیفته، میشه خنک شه بی اینکه توش کثیف شه... پس بمون و خنک شو...* . . پی.اس1: * فیلم وضعیت سفید... پی.اس۲: دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد… پی.اس۳: چراغ های خانه ات روشن بود، صدای خنده ات می آمد، چه احساس خوبی است شادمانی تو... با آرزوی بهترین ها برایت آمدم، نبودی... پی.اس۴: غیرتم کشت که محبوب جهانی... پی.اس۵: حلقه... پوست کلفت... پی.اس۶: ۴۰۰امین پست... تابستان سه سال پیش بود که در میان سروصدای دم صبح کولر و خروس های همسایه، مادر فهمید که برادر، اتاق ِزیرشیروانی را با همه کتاب ها و نوارها و پوسترها گذاشته و رفته است. دو سه روز اول به انتظار گذشت. سرزدن به بیمارستان ها و کلانتری ها و حتی به بهشت زهرا و پزشکی قانونی و اداره آگاهی، برنامه دو سه هفته اول بود. پدر ِ تازه بازنشسته شده، کاری نداشت جز رفتن و خبر پوچ آوردن از هر کجایی که ذهن، حتی اندکی احتمال بودن برادر را در آن جا می داد. دوستان اندک برادر، بارها سوال پیچ شدند. آن ها گیج تر از ما بودند. آخر یک دانشجوی سال سوم ادبیات و شیفته مارکز و جویس و هدایت کجا می توانست رفته باشد؟ اروپا، محال است. آمریکا ، اصلا حرفش را نزن. کویر و دریا هم بهانه ای نبود که این مرغ ِخانه نشین را که کرم ِکتاب بودنش، مثال همه فامیل بود، از خانه به بیرون راهی کند. راهی شدنی که پشتش هیچ خبر و نشانه ای برای قلب پیر مادر و چشم عمل کرده پدر به جا نگذارد. اما اتفاق افتاده بود. غیبت برادر بعد از چاپ عکسش در روزنامه های صبح و عصر، به عادت همیشگی خانه ما تبدیل شد. اتاقش جایی شد برای نمازهای مادر و خلوتی برای اشک های پدر. پیراهن هایش اتوخورده و پاک توی کمد ردیف شده بود کنار سه شلوار و یک کت که مبادا بیاید و لنگ پوشیدن چیزی باشد. پدر هرروز صبح یک نان اضافه می گرفت و قبل از آنکه در آشپزخانه بنشیند به هوای ناشتا، سری به اتاقش می زد. آخرین تصویر برادر این بود؛ یله روی تخت با کتابی جلد شده از روزنامه و آخرین صدایی که از او در خانه پیچید این که برای شام پایین نمی آید. دل مادر می سوخت که چرا شب آخر غذایش را در سینی نگذاشته بود تا به بهانه شامی و دو پر گوجه و خیارشور از تنها پسرش بپرسد که در دلش چیست؛ شاید زبان کم کار ِ همیشه در دهانش می گفت که برای نابود کردن همه این خانواده کوچک، چه نقشه هولناکی در سر دارد...* . . پی.اس1: * یکی نبود، یکی بود – علیرضا محمودی – همشهری داستان دی ماه 90... پی.اس2: همه خاکسترش را باد می برد... وجودش را جهان از یاد می برد... پی.اس3: در راستای پست قبلی: امير جعفري در گفتگو با خبرگزاري مهر , تبريك خود را اين چنين بيان كرد : رومن گاری در کتاب بادبادک ها می نویسد: "وقتی سرزمینت را دوست داری روزی میرسد که دیگر نمیتوانی آن را تحمل کنی. چون به هیچ وجه سرزمین خوبی نیست..." بله روزی می رسد که تحمل کردن برایت سخت می شود و دست به دامن انواع دلبستگی هایت می شود بلکه آرام تر بتوانی تصمیم بگیری... اصغر فرهادی عزیز تشکر کردی از مردم کشورت و ما نیز از تو به خاطر جدایی باشکوهت... . . پی.اس1: راستی از آقای ده نمکی چه خبر؟ مسعود خان فراستی حالتان خوب است؟ آقای سلحشور سلام... پی.اس2: چه حالی کردم باهات عادل خان فردوسی پور... هیشکی مثل تو نمیشه... پی.اس3: عکس: طرحی از مانا نیستانی... وضعیت سفید در محدوده ی هنر معاصر ایران یک اتفاق است: شاید بهترین سریالی که تا به حال در تلویزیون ساخته شده، چه پیش از انقلاب، چه پس از آن. این جمله شاید اغراق آمیز به نظر برسد، به خصوص در رقابت با دلیران تنگستان، دایی جان ناپلئون، هزار دستان، و ... عنصر زمان را هم نمی توان نادیده گرفت. همین هاست که این گونه مقایسه ها را از اعتبار می اندازد. با این حال "وضعیت سفید" به لحاظ گسترش داستان، شخصیت پردازی، دیالوگ نویسی، میزانسن و تصویر مثال زدنی بود و چه حیف که پخشش به صورت هر شبی بسیاری بینندگان بالقوه اش را بی نصیب گذاشت و دو ماه پر دلهره را برای دوستدارانش رقم زد تا از میان دود و ترافیک ساعت نه شب خود را برای تماشایش به خانه برسانند. آنهایی که آن را از دست داده اند چاره ای ندارند جز اینکه چشم انتظار DVDاش باشند (اگر DVD ای در کار باشد). شاید خوش بین ترین طرفداران حمید نعمت الله هم حتی با دیدن فیلم های غافلگیرکننده ای چون "بوتیک" و "بی پولی" و سه تله فیلمی که هرکدام ظرافت های خاص خودش را داشت، انتظار این میزان جاه طلبی و این انرژی بی پایانی را که این سریال به نمایش گذاشت نداشتند. نعمت الله نه قدم به قدم، بلکه یکباره خودش را در مقام یک داستان گوی قهار، کارگردان توانا، متبحر در بازی گرفتن و ایماژیست مطرح کرد، آن هم در مدیومی که خیلی از کارگردان ها همواره آن را دست کم گرفته اند. سکانس رویای امیر در راه بندان موشک باران می تواند برای هر تماشاگر تلویزیون ایران به خاطره ای به یادماندنی بدل شود. تماشاگری که به دیدن چنین صحنه هایی عادت ندارد و در طول این دو ماه آموخت که اگر نگاهش از تلویزیون جدا شود ایده ای را از دست خواهد داد. سریالی که از تکرارهای زائد و توضیح واضحات پرهیز کرد، به تماشاگرش اعتماد کرد و او را عادت داد به غرق شدن در جزئیات. و تماشاگر به مرور آموخت این چیزی برای تماشا کردن نیست، خوراکی برای بلعیدن است...* . . پی.اس1: * ماهنامه 24 - دی ماه 90... پی.اس2: به مناسبت دیدار با عباس غزالی در کافه سپیدگاه... الو. سلام مجید جان. حالت خوبه؟ مرسی خوبم. مجید از امیر خبر داری؟ نه الان بهش زنگ زدم مثل اینکه پدرش فوت کرده. تو می دونستی؟ نه چهلمش هم گذشته... نه بابا من اصلا خبر نداشتم. دیوونه خودشم چیزی نگفته به کسی. بهش گفتم تو نباید یه خبری به ما بدی؟ کاری، کمکی از دستمون بر بیاد واست انجام بدیم... نه مثل اینکه حالش خوب بود... میخندید... مثل اینکه کنار اومده... میخندید... مسافر پشت سری گفت میخندید و همزمان موسیقی فیلم "فهرست شیندلر" شروع شد... من هدفون در گوش... * . . پی.اس1: * این داستان واقعی است... پی.اس2: رفتن همیشه اختیاری نیست... پی.اس3: گم میشم تو مهمونا... پی.اس۴: خسته از فریاد... یک دوره ای همه ی کارهای آلبر کامو را خواندم. همه کارهای کارلوس کاساندا را خواندم. مطالعات پراکنده هم داشتم. الان فکر میکنم کتاب های کامو خیلی رویم اثر گذاشت. مثلا تاثیر "بیگانه" مانده. اما از یک موقعی به این فکر کردم که اگر خودمان میخواهیم تاثیر بگذاریم نباید این قدر از کسی تاثیر بگیریم...* . . پی.اس1: * رضا عطاران در گفت و گو با مجله 24 – دی ماه 90... پی.اس2: چند وقت پیش رفته بودم کتابفروشی تازه تاسیس افق کنار سینما سپیده... طبق معمول تو اولین برخوردم خوشم نیومد... کتاب های آلبر کامو تو طبقه های بالا چیده شده بود طوری که دستت نمی رسید برشون داری... شایدم حق داشتن... + خیلی وقت ها از رفتن به بیمارستان برای ملاقات بیمار و رفتن به تشییع جنازه و درگیر شدن در یک سری مسائل اجتماعی و این جور کارها دوری میکنم چون قبلا بابتش ضربه خورده ام. شاید زیادی حساس هستم. الان سعی میکنم نگذارم ضربه بخورم. شاید خیلی ها هم پشت سرم بگویند عجب آدم مزخرفی است، دوست صمیمی اش فوت شده، نمی رود در مراسمش شرکت کند، ولی... من اصلا نمی توانم حسن حامد را فراموش کنم. کارهایی را هم که می سازم تقدیم می کنم به او. دوران همکاری مان آن قدر رویم اثر گذاشت که وقتی حامد مرد به این فکر می کردم که اصلا نباید در زندگی به کسی این قدر وابسته شوم. نباید بگذارم کسی به من هم این قدر وابسته شود، چون من هم رفتنی ام. الان دوست خیلی صمیمی ندارم... - این یک جور لاک دفاعی است؟ اذیتتان نمی کند؟ + نه، دیگر از مرحله اذیت گذشته! الان راحت این کار را می کنم! - پس آدم احساساتی ای هستید که ترجیح می دهید از یک چیزهایی فاصله بگیرید تا آزار نبینید. + آره الان شده ام هیتلر! احساسات تعطیل!...* . . پی.اس1: * گفت و گوی رضا عطاران با مجله 24 – دی ماه 90... پی.اس2: بهتر از این میتونستم توضیح بدم؟ پی.اس3: دوری و دوستی... این در مرام ماست... قول دادم هنگام شنیدن نام تو باوقار باشم... خواهش می کنم از قول و قرارهای گذشته، آزادم کن... چون هر وقت نام تو را شنیدم مثل پیامبران صبور بودم تا فریاد نزنم! * سر ارادت ما و آستان حضرت دوست که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر نهادم آینه ها در مقابل دوست...** . . پی.اس1: * نزار قبانی... پی.اس2: ** حافظ... پی.اس3: سایه ای سر درگم... پی.اس4: آن چشم ها هنوز رهایم نمی کند... فکری به حال دغدغه هایم نمی کند... پی.اس5: دانلود خاطرات گمشده از فریدون آسرایی به مناسبت امروز...

جایزه فیلم "جدایی نادر از سیمین" را به مردم، اهالی سینما و فرجالله سلحشور تبریک میگویم. همین...
![]()





| Design By : Night Melody |



