تبليغاتX
ღ♥ღ من ِ او ღ♥ღ

ღ♥ღ من ِ او ღ♥ღ
یک فنجان قهوه کنار برج ایفل در کافه مسیو پرنر


شغلی که بیشتر پسر بچه ها دوست دارن وقتی بزرگ شدن اون کاره بشن…

دکتر؟

نه…

مهندس؟

نه…

آها فهمیدم… خلبان…

.

.

پی.اس1: جمعه شبا پارساپیروزفر حالم رو میریزه به هم…

پی.اس2: ای ستاره پر غرور من…

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 11:1 توسط مسافر |


وقتی به سرم میزنه، جالب میشم...

غیر قابل تحمل میشم...

حتی برای خدا...

.

.

پی.اس1: این زندگی با تو، زیباترم میشه...

پی.اس2: هرچی که آینه بود زدم شکستم...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 16:27 توسط مسافر |


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. 
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. 

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. 
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. 
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. 
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. 
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. 

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. 
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ 
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. 
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. 
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ 
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. 

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ 
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. 
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ 
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ 
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد

.

.

پی.اس1: خفه خون گرفتم...

پی.اس2: ستاره بلد نیستم درست کنم اما اینجا آسمان من است... یادته گفتم در هر شرایطی خوشبختی؟...

پی.اس3: چقدر بارون میاد... حالا بی تو اینجا در به در بارون میباره...

پی.اس4: آره بارون میومد، خوب یادمه...

پی.اس5: پست 24 خرداد رو دوباره خوندی؟؟؟ پی.اس 12 رو خوندی؟؟؟ این مدت خیلی کم شده بود بارون... انگار هر بار باید با اشکای من بباره...

پی.اس6: آره بارون میومد خوب یادمه، یه غروب بود روی گونه هات، دو تا قطره، که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات...

پی.اس7: خفه خون بگیر دیگه...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 11:15 توسط مسافر |


بالاخره رسید. از همون اول سال منتظرش بودم. 8/8/88... خیلی خوبه که تو زمانی زنده ام که 8/8/88 رو درک میکنم. کاش 7/7/77 رو هم حواسم بود و یادم میموند...همون اوایل سال و حتی این اواخر یه تبلیغی تلویزیون پخش میکرد که :"8/8/88 چه روز مهمی است؟" به نظر شما چه روز مهمیه؟؟؟ خیلی جالبه که ولادت امام رضا (ع) امروز افتاده. این چند وقت دقت کردم ببینم تو تلویزیون یا روزنامه کسی این مصادف شدن رو عجیب میدونه یا نه... اما کسی چیزی نگفت... شایدم برای کسی عجیب نیست... خوش به حال کسانی که امروز به دنیا میان. تو شناسنامه شون میخوره: 8/8/88... تا چند وقت پیش فکر میکردیم بچه سحر (دختر خاله م) 8/8 به دنیا میاد. اما این جور که معلومه یکی دو هفته دیگه میاد. حیف شد... شایدم خوب شد که 8/8 به دنیا نمیاد وگرنه هروقت میدیدمش بهش حسودی میکردم. امروز بیشتر از اینکه برای من مهم باشه برای اطرافیانم روز خوب و خوشیه... امروز حسین عقد میکنه. خودش میگفت چند هفته ای میشه دنبال جور کردن کارها هستن. قرار بود زودتر عقد کنن اما نشد و افتاد امروز... بهش نگفتم اما اگه من بودم هر کاری میکردم که عقدم 8/8 باشه نه هیچ روز دیگه ای... درست مثل حرفی که به مصطفی نزدم... مصطفی هم حدودا یه ماه دیگه ازدواج میکنه. قبلا گفته بود شاید فروردین عروسی بگیرن اما تصمیم گرفتن زودتر و تو آذر ماه برن خونه بخت... به اونم نگفتم که حالا که انقدر زود دارین عروسی میگیرین اقلا مینداختین 8/8...

حسین اولین و شاید بهترین دوست دوران دانشگاهمه. کسی که خیلی بهش مدیونم و خودش نمیدونه و البته کسی هم از این جریان باخبر نیست... مصطفی هم یکی دیگه از دوستای دانشگاهیمه. فکر کنم 5، 6 ماهی از سربازیش میگذره. تازه یکی دو ماه پیش عقد کرد. حسین هم تازه دو سه ماه از سربازیش گذشته. تازه آموزشیش تموم شده...

خلاصه امروز یه تبریک حسابی  به حسین و خانمش (که از بچه های دانشگاهه) میگم و پیشاپیش ازدواج مصطفی رو هم تبریک میگم...

از طرفی 4شنبه شب خبردار شدم که شب میلاد امام رضا، رضا هم عقد میکنه... رضا یه دوست نسبتا جدیدمه. تو کانون ابرار باهاش آشنا شدم و اتفاقا خیلی خوب هم با هم اخت شدیم...اگه اشتباه نکنم دو سالی ازم کوچیکتره. 66ایه... و البته اهل شعر و شاعری... ازش قبلا اجازه گرفته بودم که بعضی از شعراش رو تو وبلاگ با ذکر اسمش بنویسم... خوشبختانه رضا سربازی نداشت و سریع رفت خونه بخت... حسابی خوشحالم کردی رضا جان. امیدوارم خوشبخت بشین و شاد باشین... مبارک باشه... راستی رضا از معدود دوستانیه که تو این محیط مجازی هم منو میشناسه...

یه تبریک هم باید به محمدرضا (یکی دیگه از بچه های دانشکده) گفت. امروز سربازیش تموم میشه و خیالش راحت میشه. کسایی که سربازی رفتن میفهمن چرا الان باید بهش تبریک گفت. البته من خودم هنوز نرفتم اما این مدت که باهاش در تماس بودم مشخص بود که چقدر دوست داره زودتر سربازیش تموم بشه. مخصوصا اینکه اوایل دانشگاه عاشق یکی از دخترای دانشگاه شد و خواستگاری هم رفت. اما سربازیش بهانه ای شد که تا الان هیچ کاری نکنن. احتمالا محمدرضا هم از فردا دیگه آماده سرو سامون دادن به زندگیش میشه...

هی بچه ها تبریک میگم... خوشبخت بشین...

اما امروز یه مناسبت دیگه هم داره... که البته برای من از همه مهمتره... امروز سارا عقد میکنه شاید... اینکه با احتمال میگم برای اینه که ممکنه هر اتفاقی بیفته و این مراسم جور نشه یا حتی دیرتر برگزار شه... درسته. خرداد ماه یه پست برای عقد سارا نوشته بودم. همون روزا بود که من و سارا از هم جدا شدیم. اما تقدیر، سرنوشت یا هرچیزی که اسمش رو میذاری باعث شد من و سارا باز هم با هم درارتباط باشیم و البته نوع ارتباطمون هم تغییر کرد. اتفاقات خیلی زیاد و پیچیده ای افتاده از اردیبهشت تا امروز. فعلا از اتفاقات چیزی نمینویسم فقط اینو بگم که سارا خرداد عقد نکرد و افتاده بود به امروز... خیلی دوست داشتم میتونستم ( همین الان مهدی اس داد که تو حرم امام رضاس و دعاگو... خوش به حالش) خب داشتم میگفتم که خیلی دوست داشتم میتونستم امروز اینجا یه خبر خوب از خودم بدم و تبریگ بگم به خودم... اما نشد یا نذاشتن... میفهمی نشد؛ نذاشتن؛ نذاشتن؛ نذاشتن...

اینکه چه اتفاقاتی بین من و سارا افتاده و چه جوری امروز ممکنه سارا برخلاف علاقه­ش  عقد کنه خیلی مهم نیست. یعنی مهم هست اما الان ازش نمینویسم. امروز فقط میخوام بتونم به سارا تبریک بگم. با اینکه دلم واقعا نمیخواد این اتفاق بیفته و سارا عقد کنه و البته خودش هم اینو خوب میدونه...مطلب تبریک زیادی نمینویسم همون مطلبی که خرداد نوشتم کافیه. خودش هم میدونه که نمیتونم امروز فیلم بازی کنم و خودمو شاد نشون بدم به همین خاطر همین تبریک خشک و خالی من رو بپذیر سارا... امیدوارم اگه عقد و ازدواج کردی، خوشبخت بشی... و البته ازون بیشتر امیدوارم که هراتفاقی بیفته تا تو عقد نکنی... تا من و تو از هم جدا نشیم... به هرحال مجبورم که امروز این پست رو بنویسم و دوباره همون عکسی که خرداد گذاشتم رو استفاده کنم. بهترین از این عکس برای روز عقد و ازدواجت وجود نداره...

این چند ماه انقدر سختی کشیدم انقدر خودخوری کردم انقدر اذیت شدم که واقعا دیگه خسته م خسته.... تقریبا تک و تنها بودم و با هیچ کس حرفی نزدم. خیلی خسته م خیلی... این چند روزه همش آهنگ لیلای من محسن نامجو رو گوش میدم:

ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
در بستن ِپیمان ما، تنها گواه ما، شد خدا
تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
تمامی دینم به دنیای فانی
شراره عشقی که شد زندگانی
بیاد یاری، خوشا قطره اشکی
بسوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها
به دلها بباران بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود........................

آهنگش رو برای دانلود میذارم... دانلود کن و شعر رو با آهنگ بخون... لیلای من...

.

.

پی.اس1: مهمترین اتفاق امروز ولادت امام رضاس. چیزی که به نظر من مصادف شدنش با 8/8/88 یه معجزه س. خیلی دوست داشتم یه مطلب خوب در مورد امام رضا هم مینوشتم اما نشد. نمیشد از این اتفاقات گذشت... من خودم خیلی اون پستی که پارسال برای ولادت گذاشتم رو دوست دارم... پس باز هم هر چه از دوست رسد نکوست...

پی.اس2: می بینین واقعا چقدر امروز دور وبریای من سرشون شلوغه...

پی.اس3: من نمیدونم چه جوری میگن سن ازدواج پایینه یا آمار ازدواج پایینه...

پی.اس4: از تمامی خواهران و برادران مجرد که تمایل به ازدواج دارن دعوت میشود با دوستی با اینجانب با سرعتی باور نکردنی خود را به خونه بخت بفرستند... تضمینی تضمینی... برای رفتن به خونه بخت کافیست دوست ما شوید!!! ضمنا اولویت با کسانی است که زودتر ثبت نام میکنند...

پی.اس5: 4شنبه شب وقتی رضا بهم خبر داد که داره عقد میکنه یه لحظه حس کردم مثل مادری میمونم که منتظر خوشبختی و عروسی بچه هاشه... رضا که بهم خبر داد انگار یه نفس راحت کشیدم و با خودم گفتم اینم از آخری.............................

پی.اس6: اوایل سال سارا دو تا اس ام اس داد، که خیلی این چند روز به یادش بودم:

1-      پدیده سال 88: 8/8/88 ولادت امام هشتم.... با خودم گفتم یعنی اول سال با خودش فکر میکرد که یه همچین روزی عقد میکنه؟؟؟

2-      زشت و زیبا، خوب و بد یکسال دیگر هم گذشت

بوی یاس و لاله می رسد از کوه و دشت

وعده ما صحن زیبای امام هشتمین

هشتم هشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت...

نشد که به وعده مون عمل کنیم..............

پی.اس7: حالا واقعا به نظر شما وقتی اون تبلیغه میگفت: "8/8/88 چه روز مهمی است؟" چه جوابی باید داد؟ من چه جوابی باید بدم؟؟؟

پی.اس8: مطلب، طولانی و حوصله سر بر شد اما مهم نیست... امروز روز دل منه... دیدم که محبوبه برام لینک اهنگ شکلات رو گذاشته و در مورد من تو وبش نوشته... ممنونم محبوبه عزیز. آهنگ رو قبلا داشتم و اتفاقا چند روز پیش دوباره لینکش رو دخترک برام فرستاد... کلی با این آهنگ خاطره داریم من و سارا... اتفاقا نشونه ما هم شکلات بود... ممنونم ازت... امیدوارم همیشه شاد باشین دوستان وبی و غیر وبی...

پی.اس8: بازم هشت میزنم شمارشو. امروز همه چیز باید ۸ باشه... دوشیزه مکرمه سرکار خانم ... آیا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم آقای ... درآورم؟ آیا بنده وکیلم؟؟؟ آیا بنده وکیلم... ناخوداگاه یاد کلیپ نانسی میفتم... صدای بله میشنوم و صدای گریه من بین خوشحالی بقیه گم میشه...

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 2:17 توسط مسافر |


تو با منی حس میکنمت!

همین جا روبروی خودم

صداتو میشنوم همه جا

یا شاید من دیوونه شدم!

اگه تو تو اتاقم نیستی

چرا کنار تو میشینم؟

چرا دارم تورو میبوسم؟

چرا دارم تورو میبینم؟

اگه تو، تو اتاقم نیستی

چرا هوای تو تو خونست؟

چرا باتو حرف میزنم هر روز؟

نگو تو دلت، این دیوونست

اگه تو تو اتاقم نیستی

چرا کنار تو میشینم؟

چرا دارم تورو میبوسم؟

چرا دارم تورو میبینم؟*

.

.

پی.اس۱: هشتمین روز همین ماه ترک خواهم خورد؛ در تب و تاب رسیدن به قراری غمگین...

پی.اس۲: من بر همان عهدم که با زلف تو بستم؛ پیمان شکستن نیست در آیین مردان...

پی.اس۳: * دانلود آهنگ هنوزم میبینمت از کاوه یغمایی...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 12:50 توسط مسافر |


" گویند زاغ 300 سال بزید و گاه سال عمرش ازین نیز بگذرد... عقاب را 30 سال عمر بیش نباشد" این جمله ای است که در سرلوحه شعر "عقاب" سروده پرویز ناتل خانلری آمده. شعر درباره عقابی است که به 30 سالگی رسیده و مرگ قریب الوقوع، آشفته اش کرده. عقاب برای رهایی ازین آشفتگی  به سراغ کلاغ سن و سال داری، میرود تا از او راز بقا و راز طول عمرش را بپرسد.

کلاغ به عقاب میگوید که طول عمرش را مدیون 2 چیز میداند. یکی اینکه مثل عقاب بلندپرواز نبوده و هیچ وقت به اوج آسمانها کاری نداشته و هنگام پرواز زیاد از زمین فاصله نمیگرفته و به پرواز در حد زمین (در سطوح آشغال ها در ارتفاع پست) اکتفا میکرده.

دلیل دوم و مهم تر کلاغ، مردار خواری یا همان مرده خوری خودمان است. کلاغ به عقاب توصیه میکند دست از چیزهای دست اولی مثل شکار کردن حیوانات بردارد و به جایش به چیزهای دست مالی شده و غیراورجینال (لاشه جانوران) بسنده کند و درنهایت عقاب را میبرد سر یکی از بساط های مرده خوری.

عقاب اول شگفت زده میشود. باورش نمیشود که راز بقا این قدر پیش پا افتاده باشد. و بعد در مصرف لاشه هایی که کلاغ به او تعارف کرده به تردید می افتد. میماند دست از عقاب بودن بشوید و کلاغ وار زندگی کند یا برعکس، همچنان عقاب بماند و لاجرم کوتاه عمر. عقاب البته درآخر، دور کلاغ بودن و عمر دراز را خط میکشد و برمی گردد به اوج آسمانها. جایی که مرگ انتظارش را می کشد.

عقاب بودن یا کلاغ بودن. مسئله روزگار ما این است. کلاغ باشیم و بی خیال در اوج زیستن بشویم؛ بچسبیم به زندگی معمولی بی جاه و شکوه خودمان و طول زندگیمان را با توسل و تمسک به هرچیزی (ولو گند و مردار و هرچیز دست چندم) بدون دقت و وسواس ویژه ای، همین طور امتداد دهیم یا عقاب بودن را انتخاب کنیم و ازین عقاب بودن نهراسیم و بهای آن را بپردازیم. از مسئولیت های دشوار آن گرفته تا مسائلی مثل جوانمرگی و بی بهرگی از امتیازها و موهبت های کلاغ ها.

روزگار ما روزگار بی عقابی یا لااقل کم عقابی است. دیگر کمتر آدمی به پستمان میخورد که حاضر باشد سفت و سخت پای آرزوها و آرمان ها و ایده آل هایش بایستد و یک تنه برای تحقق آنها بجنگد. انگار که نسل این آدم ها- عقاب ها- منقرض شده. رد عقاب ها را دیگر فقط میشود در خاطره ها، افسانه ها، اسطوره ها و کتاب ها گرفت. در عوض تا دلتان بخواهد کلاغ ریخته. سرتان را به هر طرف بگردانید کلاغ می بینید. رژه دلگیر کننده آنها آسمان شهر را خاکستری کرده. می توانیم شعر پریشان کننده "عقاب" را بخوانیم و از خودمان بپرسیم "من عقابم یا کلاغ؟"، "من دوست دارم عقاب بشوم یا کلاغ؟" این سوال، سوال مثلا مسابقه هفته نیست که سرسری به آن جواب بدهیم و سریع زنگ را فشار دهیم: زینگ!؛ سوالی است که اگر با دقت برای جواب آن تصمیم گرفته شود، میتواند سرنوشت یک زندگی را رقم بزند...*

.

.

پی.اس۱: * نوشته علی به پژوه...

پی.اس۲: این مطلب رو که خوندم غیر ازینکه فکر کردم خودم عقابم یا کلاغ، به اطرافیانم فکر کردم... هرچی فکر کردم دیدم کسی رو نمیشناسم که عقاب باشه... دیگه یکی خیلی کارش درست بود یه دوران محدود عقاب میشد و باز برمیگشت به کلاغ بودن و کلاغ وار زندگی کردن...

پی.اس۳: برای همینه ازین زندگی متنفرم... برای همینه ازین زندگی معمولی و روزمره گی ها متنفرم... به زور و به خاطر حرف بقیه زندگی میکنین... مزخرفه زندگیاتون... مزخرف...

پی.اس۴: وقتی داشتم دنبال عکس عقاب میگشتم یاد محمد افتادم. یادمه یه دورانی خیلی دنبال عکس عقاب بود... یادم نمیاد برای چی دنبال عکس عقاب میگشت...

پی.اس۵: می خواهم خیال کنم....... که در خیالت مانده ­ام...

پی.اس۶: دنیا!!! جفت دستات پوچه...

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 11:19 توسط مسافر |


هوس تنهایی کرده­م. جای خلوتی میخوام و صدای او را که دائم بگوید: "دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم" و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم: "بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو ازت متنفرم. بگو برو گم شو!" و او با بغض بگوید: " دوستت ندارم. ازت متنفرم. برو گم شو!" و من از شنیدن آن ها سبک شوم بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید: "هرچه گفتم دروغ بود. دوستت دارم، دوستت دارم" و من دوباره سنگین شوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه­م بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماسش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید: "چون تو میخواهی میگویم دوستت ندارم. بس که عاشقت هستم میگویم ازت متنفرم تا بخندی" و بعد بپرسد: "حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟" و من بگویم: " نه، رفتن­ت،آمدن­ت، خنده­ت، گریه­ت، آشتی­ت، قهرت­،عشقت، نفرتت، دوری­ات، نزدیکی­ات، وصال­ات، فراق­ات، صدات، سکوتت، یادت، فراموشی­ات، مهرت، کینه­ات، خواندن­ات، نخواندن­ات و اصلا بودن­ات و نبودن­ات سنگین است، سنگین است، سنگین است. بگویم: "اتفاق تو از همان اول نباید می­افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمیتوان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند."*

.

.

پی.اس1: * از کتاب چند روایت معتبر از مصطفی مستور...

پی.اس2: ز جان نداشت دلم طاقت جدایی و از اشک / کشید پرده به چشمم که رفتن تو نبینم...

پی.اس3: هیچ ذوقی به از این نیست که از غایت شوق/ چشم من گرید و لبهای تو در خنده شوند...

پی.اس4: یه بار دیگه پی.اس3 رو بخون... پلیز...

پی.اس5: این همون پاک کنیه که قرار بود با مداد قرمز بهت بدم تا اول مهر خوب درساتو بخونی و تشویق بشی... پاک کنی که الان پیش من مونده و باید پاک کنه...

پی.اس6: قرار گذاشته بودم یه پست دیگه ای بنویسم... از زلزله بگم... اما بی خیالش شدم... یه کم شاد باش لطفا...

پی.اس7: مرد دانش یا مرد اعتقاد!!! کدوم؟

پی.اس8: روزت مبارک...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 14:56 توسط مسافر |


* دیروز تهران لرزید. کارشناسان مؤسسه ژئو فيزيك دانشگاه تهران شدت این زمین لرزه را 4 ریشتر تخمین و مرکز آن را در شهر ری اعلام کردند...

* دیروز دل مسافر لرزید. شدت این زلزله هنوز اعلام نشده. از میزان تلفات و خسارتهای این زلزله خبری در دست نیست. اهالی منطقه زلزله زده، احتمال پس لرزه های شدیدتر را پیش بینی کرده اند...

.

.

پی.اس۱: همزمانی این دو زلزله چه حکمتی داشت؟ دارد؟ خواهد داشت؟

پی.اس۲: آخ چی میشد اگه یه زلزله هشت، هشتاد و هشت یا هشتصد و هشتاد و هشت ریشتری دیروز تهران رو میلرزوند و زیر و رو میکرد؟! ؟(توضیحات بیشتر در پست احتمالی بعدی)

پی.اس۳: شاه عبدالعظیم در شهر ریه؟ نمی دونم متوجه شدی یا نه. اما وقتی فهمیدم با رضا رفتی شاه عبدالعظیم زلزله رو حس کردم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 0:58 توسط مسافر |


چنان که از قفس ِهم، دو یاکریم به هم

از آن دو پنجره ما خیره میشدیم به هم

 

به هم شبیه، به هم مبتلا، به هم محتاج

چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم

 

من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب

من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم

 

شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است

شبیه بودن گل های بی شمیم به هم

 

من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم

من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم

 

بیا شویم چو خاکستری رها در باد

من و تو را برساند مگر نسیم به هم

.

.

پی.اس1: امروز تولد وبلاگ دونفره من و ساراس... چهار ساله شد...

پی.اس2: هرچی تو این سه چهار ماهه تلاش کردم، به هدر رفت...همه چیزم از دستم رفت.

پی.اس3: سر اومده صبرم...

پی.اس4: نه گریه مونده برام، نه خنده مونده برام... فقط یه کابوس کشنده مونده برام...

پی.اس5: همش تو این فکرم، الان تو فکر چیه... کجاست چیکار میکنه، الان کنار کیه...

پی.اس6: انقدر دوست دارم در مورد پی.اس5 بنویسم. میدونی باید مرد باشی تا بفهمی چی تو فکرم میگذره... خیلی سخته خیلی... ولش کن بعدا مینویسم...

پی.اس7: خدایا من کجا میرم؟.... کجای جاده دلتنگه؟؟؟

پی.اس8: دانلود آهنگ درخت سیب علی لهراسبی (کامل)...

پی.اس9: خنده های "سایر Sawyer" رو دوست دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 12:29 توسط مسافر |


تو چشمام نگاه کن تا بفهمی چقدر واسم ارزش داری

به قلبت رجوع کن به روحت رجوع کن

و وقتی مرا آنجا یافتی، دیگر جست و جو نکن

به من نگو این عشق به زحمتش نمی ارزه

بهم نگو که ارزش مردن نداره

خودت میدونی حقیقت اینه که:

هر کاری میکنم به خاطر توست

به قلبت نگاه کن، میبینی که

چیزی واسه پنهان کردن نیست

همان طور که هستم بپذیرم

زندگی ام را از من بگیر

از همه چیزم میگذرم، همه را فدای تو میکنم

فقط نگو که این عشق ارزش جنگیدن نداره

دست خودم نیست

جز این، چیز دیگه ای نمیخوام

خودت میدونی حقیقت اینه که:

هر کاری میکنم به خاطر توست

واسه من هیچ عشقی مثل عشق تو نمیشه

هیچ کسی هم نمیتونه عشق بیشتری نثارم کنه

واسه من جایی نیست مگه اینکه تو آنجا باشی و

در تمامی لحظه ها و در سراسر راه همراهم باشی

به من نگو این عشق به زحمتش نمی ارزه

دست خودم نیست

جز این، چیز دیگه ای نمیخوام

واسه خاطر تو میجنگم

واسه خاطر تو به هر ترفندی دست میزنم

واسه خاطر تو جونم رو به خطر میندازم

آره واسه خاطر تو می میرم...

خودت میدونی حقیقت اینه که:

هر کاری میکنم به خاطر توست

Everything I Do, I Do It For You

.

.

پی.اس1: متن بالا: ترجمه ترانه زیبای For U از برایان آدامز... دانلود

پی.اس2: برایان آدامز رو تا حدودا یک سال پیش نمیشناختم تا اینکه یه دوست عزیزی آهنگاش رو بهم داد. جالب اینجا بود که این دوست ما اصولا اهل موسیقی نبود. موسیقی ایرانی به زور گوش میداد چه برسه به اجنبی ها! وقتی با تعجب ازش پرسیدم از کجا اوردی گفت که یکی از فامیل هاشون بهش داده و اتفاقا فکر میکنم اون فامیلشون هم زیاد میونه خوبی با موسیقی نداشته باشه... به هرحال اگه اتفاقی بیفته، جوری رقم میخوره که اصلا انتظارشو نداری...

پی.اس3: می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره

              سر راه بهشت من درخت سیب می کاره...

پی.اس4: خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه

              از این جا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه

پی.اس5: دیشب اوایل شب یه کم حالم بد شد، اتفاقای این چند روز و مریضی بدی که گرفتم باعث شده ضعیف بشم... دیشب حالم که بد شد یه حرفی به خدا زدم و آخر شب پشیمون شدم و به غلط کردن افتادم... بهش گفتم: باشه هر چی تو بخوای اما دیگه ازین به بعد کاری باهام نداشته باش.......

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 11:33 توسط مسافر |