خنده بازار...

آدم زن داشته باشه؛ زنشم لعیا زنگنه باشه بعد بیاد بهش خیانت کنه و بره سراغ یکی مثل هانیه توسلی...
یه همچین کارگردان بی سلیقه ای داریم... البته اگه اسمشو بشه کارگردان گذاشت...

آدم زن داشته باشه؛ زنشم لعیا زنگنه باشه بعد بیاد بهش خیانت کنه و بره سراغ یکی مثل هانیه توسلی...
یه همچین کارگردان بی سلیقه ای داریم... البته اگه اسمشو بشه کارگردان گذاشت...

باران
نوید تو را می دهد
بوی تو را ...
صدای تو را ...
نکند نام دیگرت باران باشد...
همه میگویند: چه مهربان است این مرد !
و کسی نمیداند
لبخند توست روی لبهام
وقتی آنسوی دریاها
یادم میکنی…*
.
.
پی.اس: * رضا کاظمی..

برید...
داداشی طفلی منیره میگه برید...
خداحافظ...*
.
.
پی.اس1: * فیلم وضعیت سفید...
پی.اس2: از بام من پر کشید و بر بام تو نشست...
پی.اس3: شیار زیر چشمش را ببوس هر دم به یاد من...

نبودن تو
فقط نبودن تو نیست
نبودن خیلی چیزهاست
کلاه روی سرمان نمی ایستد
شعر نمی چسبد
پول در جیبمان دوام نمی آورد
نمک از نان رفته
خنکی از آب
ما بی تو فقیر شده ایم...*
.
.
پی.اس: * مواظب باش! مورچه ها می آیند – رسول یونان – نشر امرود...

سال 90 سال خوش شانسی من بود. سالی پر از معجزه. مرداد ماه بود و توی صندلی سینما آفریقا یا استقلال ( من همیشه این دو تا رو با هم اشتباه می گیرم) فرو رفته بودم. سانس اول یا دوم سینما بود و سالن تقریبا خلوت. برای اولین بار بود تا پنج شش صندلی کنارم از هر دو طرف خالی بود و خودم بودم و خودم. تو تاریکی سالن احسان* از معجزه می گفت و من یک آن حسش کردم. شده بعضی وقتا اتفاقی که میخواد بیفته رو زودتر حس میکنی؟ بله رخ داد... معجزه را می گویم... که هر چه ازش بگویم کم گفتم... که انقدر روی دلم مانده که بی سانسور بنویسم... گفتم که خوش شانس بودم... سال 90 و خرگوش... خواب خرگوشی یا خوش شانس بودنش... یادته اول سال نود نوشته بود که یکی از این دو خصلت خرگوش نصیبم می شود... خوش شانس بودم و معجزه ها یکی یکی رخ داد... ترسیدم... این جور وقتا با یه تکون از خواب بیدار میشی... کاش یه جوری از سال 90 فیلم می گرفتیم... انقدر دوست داشتم الان می نشستم و فیلم 90 را می دیدم... این روزها که روزی 5- 6 بازدید وبلاگم برمیگردد به سرچ های آن دوران کذایی و مطالب آن من بیشتر به یاد معجزه هستم... راستش هنوز فریاد خوشحالی در گلویم مانده...
قبلا هم نوشته بودم که من عاشق سیزدهم؛ به هر صورت و شکلش... فقط از یک سیزده متنفرم و آن سیزده فروردین است... جدای از خاطرات بدی که دراین روز دارم، به خاطر این هم هست که آخرین روز تعطیلات است و تو هی با خود فکر میکنی که چرا انقدر زود گذشت و به کارهایی که قبل از تعطیلات نقشه اش را کشیده ای، نرسیدی... صبح به این فکر کردم که امروز آخرین روزی بود که تا لنگ ظهر می شد خوابید...
.
.
پی.اس1: * می تونی توی صندلی سینما فرو بری؛ لحظه ای که چراغا خاموش مي شن، معجزه اتفاق می افته.درست تو لحظه ای که حس می کنی هیچ راهی برای فرار باقی نمونده مهم فقط اینه که با همه توانت بتونی ادامه بدی همه چی درست از همین جا شروع میشه... صابر ابر در فیلم "اینجا بدون من"...
پی.اس2: مجبور شدم این جوری بنویسم تا زمانش نگذره...

شاید اگر عید دیدنی مثل لیگ برتر، یک سالی طول می کشید و تناوب بازی هایش، هفته، ده روزی یکبار بود، قابل تحمل تر می شد. ولی فشاری که شکل فعلی اش در قالب یک تورنمنت فشرده دو هفته ای که تازه به صورت رفت و برگشت هم برگزار می شود، به انسان وارد می کند، دست کمی از جام جهانی ندارد...
هفت هشت دقیقه اول این بازی به شناخت و محک زدن حریف اختصاص دارد. دو تیم سال پرخیر و برکتی برای هم آرزو میکنند و باکلاس تر ها چاشنی "موفقیت و پیروزی" را هم به آن می افزایند. هفت هشت دقیقه دوم منحصر است به خیمه زدن روی ظرف های شیرینی و شکلات و آجیل و میوه. خانم های میزبان مثل مراسم اعطای مدال به قهرمانان المپیک، در صفوف منظم و سینی به دست از مقابلت می گذرند...
شش هفت دقیقه آخر هم منحصر به حفظ توپ و کنترل بازی ست تا کاپیتان تیم مهمان، سوت پایان را به صدا درآورد. این قسمت دشوارترین مرحله بازی است...*
.
.
پی.اس1: *احسان عمادی - خرده روایت های زن و شوهری – همشهری داستان اسفند 90 و فروردین 91.
پی.اس2: گفته بودم من عاشق احسان عمادی ام؟ نگفته بودم؟ خب حالا میگم... دل دادگی م هم به خیلی وقت پیش برمیگرده...

پسر هیزمی عاشق دختر کبریتی شده بود
خیلی خاطرش را می خواست
به نظرش این دختر آتش پاره بود...
ولی مگر می شود عشقی شعله بکشد بین کبریت و هیزم؟!
همین هم شد؛
پسر هیزمی آتش گرفت...*
.
.
پی.اس1: * مرگ غم انگیز پسر صدفی – تیم برتون – احسان نوروزی..
پی.اس2: من به سبک خودم این بار می نویسم تو ترانه...
پی.اس3: مه پاره ای بی بند وبار... با عشوه های بی شمار... برده از دل ها قرار...