گاهی مثل دیشب...

گاهی همه چیز مهیاست برای جشن، برای شادی، برای امید، برای زندگی دوباره...

گاهی امیر گل میزند. گاهی تیم، 90 دقیقه حریف را تحت فشار می گذارد، گاهی 20 کرنر می زنی اما بی ثمر و حریف از تنها کرنر خود استفاده میکند و گل میزند... در دقایق پایانی... برای اینکه داغ شوی...

گاهی در وقت های اضافه پنالتی نصیبت می شود اما یک هلندی خودخواه غرور ژرمن چه می داند؟!

گاهی کاپیتان خوب بازی میکند؛ گاهی دروازه بان ضربه پنالتی سوم را با اعتماد به نفسی میزند که تو کم مانده نفست ببرد اما پنالتی نویر گل می شود طوریکه پیکه بارسا ابراز تعجب میکند از این دروازه بان...

گاهی بعد از ضربه سوم پنالتی ها به ژرمن ها افتخار میکنی... به روحیه شان... که کاپیتان حریف قبل از بازی می گوید برای برد در فینال باید مثل ژرمن ها جنگید...

گاهی هم پیش می آید که از شدت غمگینی، که کمی هم چاشنی نفرت و ناامیدی در آن هست، دوست داری بخوابی و دیگر بیدار نشوی...

... و من دوست داشتم گاهی بیدار نمی شدم...

دیگران...

یک مدتی که میگذرد و آدم زندگی خودش ته میکشد، فقط به وساطت زندگی دیگران زندگی میکند...*

 

 

فوئنتس هم رفت...

.

.

پی.اس: * کنستانسیا – کارلوس فوئنتس...

روزی برای تو خواهم گفت...

چشمان تو


خاندان ما را برانداخت...*

 

.

.

 

پی.اس۱: * احمدرضا احمدی...

 

پی.اس۲: هفته پیش، نشرچشمه، دیدار با احمدرضا احمدی برای اولین بار...

 

پی.اس۳: تیتر  عنوان یکی از کتاب های اوست...

کتاب خواری...

چند روز دیگر به پایان نمایشگاه کتاب نمانده و اینکه من هنوز چیزی از نمایشگاه و کتاب ننوشتم؛ ناراحت کننده ست. امسال میخواستم به سبک سمیه نوروزی عزیز هر روز یک کتاب معرفی کنم. کتابی که خودم دوستش داشته ام... اما خب به خاطر یک سری از مشکلات این برنامه جور نشد و 4- 5 روز دیگر نمایشگاه کتاب تعطیل می شود و می رود تا سال آینده. غم عجیبی آدم را می گیرد وقتی می فهمی نمایشگاه کتاب تمام شده. حالا همچین آش دهان سوزی هم نیست؛ خصوصا امسال که اوضاع نسبت به سال های قبل وخیم تر است و بدون نشر چشمه، نمایشگاه انگار چیزی کم دارد... اما هر چه باشد نمایشگاه کتاب، نمایشگاه کتاب است. به قول مرضیه رسولی ولع کتاب خریدن این روزها دست از سرت برنمی دارد... این روزهای آخر فرصت خوبی ست برای جمع و جور کردن لیست کتاب های دوست داشتنی...

 نشر چشمه  امسال هم مثل هر سال کتاب های خوبی رو کرده... از "بالاخره یه روزی قشنگ حرف میزنم" دیوید سداریس، "بودای رستوران گردباد" حامد حبیبی  تا "نیمکت داغ" حمیدرضا صدر عزیز...  نشر چشمه به کوری چشم بدخواهان نمایشگاه کوچکی در فروشگاهش زیر پل کریم خان برگزار کرده که تا آخر نمایشگاه کتاب هم برقرا ر است...

از آثار تازه چاپ شده "قیدار" رضا امیرخانی از نشر افق قطعا یکی از پرفروش ترین ها خواهد شد... فکر میکنم باید رمان خوبی شده باشد...

کتاب جدید مصطفی مستور هم چند ماهی هست به بازار آمده که میتوان از نشر مرکز تهیه کرد.

پارسال دو سه روزی از نمایشگاه کتاب گذشته بود که رفتم نشر شانی برای مجموعه شعر "خانمی که شما باشید" حامد عسگری. تو همون دو سه روز اول تمام شده بود و دست من خالی ماند. امسال روز اول از نشر شانی خردمش...

.

.

پی.اس: تقدیم به همه کتاب خواران...

استیصال...

- برنمی گردم ببینم چه گهی می تونی بخوری؟ 15 روزه دارم جون میدم هیچکی حال منو نمی پرسه. الان بهم میگین چی شده؟! هیچکی نگفت دو ساعت جات وایمیستم بلکه بری یه خاکی تو سرت بکنی...*

 

 

یعنی همین حال... همین حال فاطمه معتمدآریا تو "اینجا بدون من"... همین حالش...

رویای نیمه شب...

«نيمه‌شب در پاريس» فيلم فوق‌العاده‌يي است. نه فقط به دليل موضوعش كه براي بسياري‌مان هشدار از كف دادن روياهاست؛ يا مضمونش كه گويي روياي روزگار جواني همه ما است. و نه فقط به دليل ظرافت نگاه سازنده‌اش يا پرواز مثال‌زدني‌اش به خيال، كه بي‌كم و كاست، هميشه از واقعيت دل‌انگيزتر است. فيلم فوق‌العاده است و بيشتر به دليل زيبايي تصاويرش، بي‌عيب و نقصي‌اش در روايت و پايبندي‌اش به سينما و تصميمش در اوقات خوش بخشيدن به ما، در اين زمانه دود و درد و خود به مثابه گذراندن نيمه شبي است در پاريس.

همين كه در اوضاعي چنين، خسته از كار و خيره به روياهاي تن داده به باد، باز مجالي هست و فيلمي چنين كه مي‌توان ديد و لذت برد، خود به رويا مي‌ماند و به شب‌نشيني‌اي سرخوشانه و سرشار با آنان كه دوست‌شان داريم. درست مثل نمايشگاه كتابي كه در پيش است؛ فرصتي براي گذراندن ايامي سرخوشانه و سرشار و فراموشي همه آه و اماها، گيرم براي مدتي كوتاه...*

.

.

پی.اس1: * محمد حسینی -  دبير تحريريه نشر ثالث – روزنامه اعتماد سوم اردیبهشت...

پی.اس2: خوندم که نشر چشمه اجازه حضور در نمایشگاه کتاب امسال ندارد! هنوز فکر میکنم که شوخیه...