کــتـاب بــازی...

بَه! اون عاشق ِ نوشتن داستان های کوتاه بود. داستان های کوچولوی رمانتیک. نمیذاشت هیشکی بخوندشون. ولی دائم داشت یه چیزایی تو دفتر یادداشتش خط خطی می کرد...*

 

.

.

 

پی.اس: * محسن آزرم عزیز در صفحه فیـ س بو کش نوشته: " هفته‌یِ بین‌المللیِ کتاب است ظاهرا. اگر دوست دارید و با‌ـ‌حوصله‌اید، نزدیک‌ترین کتاب را بردارید و بروید صفحه‌یِ ۵۲، جمله‌یِ ۵. جمله را بنويسيد تا ديگران بخوانند. البته نامِ کتاب را ننویسید. هم می‌تواند کنج‌کاوی بر‌ـ‌انگيزد هم به نوعی شوری در بازی بياندازد. قاعده‌یِ بازی را هم مانندِ من در ادامه بنويسيد تا ديگران هم شايد وارد بازی شوند..."

بی خیال...

اسکار که مرد طوری افسرده شدم که گفتم توی سوراخی بخزم و برای همیشه خودم را گم و گور کنم. اما حرف های راودی این فکر را از سرم بیرون کرد. راودی گفت: "خیال نکن اگه بری کسی عزا می گیره. پس بهتره بی خیال شی."... *

.

.

پی.اس: * خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ پوست پاره وقت – شرمن الکسی – رضی هیرمندی...

رئیس میشه خواهش کنم چراغ رو خاموش نکنی...

از صبح هی عکس "جان کافی" بود که Share می شد و من مطالب رو بدون اینکه بخونم رد می کردم... آخر بعد از چند ساعت فهمیدم بی دلیل نبود این همه عکس و مطلب... "مایکل کلارک دانکن" یا همون جان کافی فیلم مسیر سبز بر اثر سکته قلبی درگذشت... دلم گرفت...

جان کافی: خیلی خسته ام رییس ، خسته از تنها سفر کردن ، تنها مثل یک چلچله در زیر بارون ، خسته از اینکه هیچ وقت رفیقی نداشتم پهلوم باشه و ازم بپرسه که از کجا اومدم ، به کجا میرم یا چرا؟!
انقدر خسته ام از اینکه آدما همدیگرو اذیت میکنن ، خسته ام از تمام دردهایی که تو دنیا حس میکنم
و می شنوم ، هرروز دردهام بیشتر میشه... درد، تو سرم مثل خرده های شیشه است ، تمام مدت…
 میتونی بفهمی؟...*

.

.

پی.اس1: * فیلم "مسیر سبز" – کارگردان فرانک دارابانت...

پی.اس2: تیتر دیالوگی ست از جان کافی در فیلم مسیر سبز...

نور...

پارسال مثل دیروزی معجزه شروع شد...

 

.

 

.

 

پی.اس: پارسال 12 شهریور کارت قهوه ای م اومد... هرچند با یکسری مشکلات...

پرسه در مه...

عجیب این بود که نمی ترسیدم... حتی وقتی در باز شد و صدای مردانه ش را شنیدم باز نترسیدم. انگار حالیم نبود چه اتفاقی میفتد... مثل خوابی که چند ساعت بعدش دیدم، عکس العملم سکوت بود...

از کارگاه که زدم بیرون حالم همچین روبراه نبود... یک چیزی بین ناراحتی و عصبانیت... اینکه آژانس بگیری اما باز همان جایی پیاده شوی که تاکسی ها هم همان جا پیاده ت میکنند عصبانیم کرد... از اینکه مجبور بودم تند تند راه بروم تا زودتر برسم عصبانی شدم... از اینکه یک ربع تنهایی میگذشت عصبانی بودم... عصبی بودم و این عصبانیت ادامه داشت و داشت و داشت... حتی وقتی به شهر کتاب مرکزی هم رسیدیم عصبی بودم... پاهام درد گرفته بود و پیشنهاد نشستن در کافه شهر کتاب رد شد و بیشتر عصبی شدم... ناتوانی در انتخاب کتاب هم اذیتم کرد... وقتی اعصابت سرجاش نباشد فکر کردن هم کار بیخودی ست... نتیجه ش اینست که هی دور خودت میچرخی و نمیتوانی تصمیم بگیری... خودت را میسپاری به باد و حرکت میکنی به سمت آزادی!! نزدیک آزادی! که میرسی جرقه زده میشود و یاد حوادث خرداد 89 میفتی و دیگر هیچ چیزی جلودارت نیست. هنوز اما این یک سمت ماجراست سمت دیگر را باید راضی کنی... شروع میکنی به بازی با کلمات... جواب میدهد...

یکی دو ساعت بعد هنوز پاهایم درد میکند و هنوز اعصابم آرام نشده... تشنه ام و شیشه آب خالی... کلافه ام میخواهم تلویزیون را روشن کنم اما نمیتوانم... تاریک شده ولی نمیتوانم چراغ روشن کنم... گرسنه ام اما ساندویچ کالباس گوشت دوست ندارم و کمی که از آن خورده ام بالا میاورم... با شیر توالت مثل همیشه مشکل دارم و خودت را خیس کرده ام... سوسک از این سمت اتاق به آن سمت می رود و یاد پاپیون میفتم که آخر کار مجبور میشود در سلولش، سوسک را بخورد تا از گرسنگی نمیرد...

 

چند ساعت بعد هنوز هم پاهایم درد میکند و هنوز آرام نشده ام... با اینکه خوش میگذرد اما حالم روبراه نمی شود... همه این ساعت ها میگذرد تا آن سی ثانیه فرابرسد و من به آرامشی برسم که شیرینی ش را فراموش نخواهم کرد... بعد از سی ثانیه پاهایم درد نمیکند و در خلسه ای آرام فرو می روم...

بوی تو نزدیک می شود...

یه روزهایی هست که حرفی برای گفتن و نوشتن نداری و یه روزهایی هم هست که هی دوست داری بنویسی. تا این هفته حرفی نداشتم. حسی هم نبود. اما این هفته هی اومدم بنویسم و هی عقب افتاد... همین شد که امروز چهارشنبه ست و به آخر هفته رسیدیم و من هنوز شعر "سارا خوشکام" را ننوشتم و به شر کردنش در پلاس بسنده کردم... اما شعر "شمس لنگرودی" را برای امروز مینویسم که مثل باقی حرف های این هفته وقتش نگذرد:

 

 

باز

بوته های علف مست کرده اند

سرشان را به هم می کوبند

هر وقت بوی تو نزدیک می شود

داستان ما همین است... *

.

.

پی.اس1: * می‌میرم به جرم آن که هنوز زنده‌ام – شمس لنگرودی – نشر چشمه...

پی.اس2: یکی از دلایل ننوشتن های این هفته و فقط این هفته آلبوم "حریق خزان" علیرضا قربانی بود که حس و حال دیگری بهم میداد... در فیــ س بوک و پلاس نوشته ام... جور شد اینجا هم مینویسم... علی الحساب "ارغوان" را داشته باشید...