
عجیب این بود که نمی ترسیدم... حتی وقتی در باز شد و صدای مردانه ش را شنیدم باز نترسیدم. انگار حالیم نبود چه اتفاقی میفتد... مثل خوابی که چند ساعت بعدش دیدم، عکس العملم سکوت بود...
از کارگاه که زدم بیرون حالم همچین روبراه نبود... یک چیزی بین ناراحتی و عصبانیت... اینکه آژانس بگیری اما باز همان جایی پیاده شوی که تاکسی ها هم همان جا پیاده ت میکنند عصبانیم کرد... از اینکه مجبور بودم تند تند راه بروم تا زودتر برسم عصبانی شدم... از اینکه یک ربع تنهایی میگذشت عصبانی بودم... عصبی بودم و این عصبانیت ادامه داشت و داشت و داشت... حتی وقتی به شهر کتاب مرکزی هم رسیدیم عصبی بودم... پاهام درد گرفته بود و پیشنهاد نشستن در کافه شهر کتاب رد شد و بیشتر عصبی شدم... ناتوانی در انتخاب کتاب هم اذیتم کرد... وقتی اعصابت سرجاش نباشد فکر کردن هم کار بیخودی ست... نتیجه ش اینست که هی دور خودت میچرخی و نمیتوانی تصمیم بگیری... خودت را میسپاری به باد و حرکت میکنی به سمت آزادی!! نزدیک آزادی! که میرسی جرقه زده میشود و یاد حوادث خرداد 89 میفتی و دیگر هیچ چیزی جلودارت نیست. هنوز اما این یک سمت ماجراست سمت دیگر را باید راضی کنی... شروع میکنی به بازی با کلمات... جواب میدهد...
یکی دو ساعت بعد هنوز پاهایم درد میکند و هنوز اعصابم آرام نشده... تشنه ام و شیشه آب خالی... کلافه ام میخواهم تلویزیون را روشن کنم اما نمیتوانم... تاریک شده ولی نمیتوانم چراغ روشن کنم... گرسنه ام اما ساندویچ کالباس گوشت دوست ندارم و کمی که از آن خورده ام بالا میاورم... با شیر توالت مثل همیشه مشکل دارم و خودت را خیس کرده ام... سوسک از این سمت اتاق به آن سمت می رود و یاد پاپیون میفتم که آخر کار مجبور میشود در سلولش، سوسک را بخورد تا از گرسنگی نمیرد...
چند ساعت بعد هنوز هم پاهایم درد میکند و هنوز آرام نشده ام... با اینکه خوش میگذرد اما حالم روبراه نمی شود... همه این ساعت ها میگذرد تا آن سی ثانیه فرابرسد و من به آرامشی برسم که شیرینی ش را فراموش نخواهم کرد... بعد از سی ثانیه پاهایم درد نمیکند و در خلسه ای آرام فرو می روم...