داستان...

حادثه های فرعی مثل مین هستند بیشتر آنها هرگز منفجر نمی شوند؛ اما ممکن است روزی یکی از پیش پا افتاده ترین انها به صورت داستانی درآید که برایتان سرنوشت ساز باشد…*

.
.

پی.اس: * جاودانگی - میلان کوندرا...

نگاه...

چند وقت پیش پسرم گریان از مدرسه به خانه آمد و گفت: "من دوست ندارم برم مدرسه... دوست ندارم درس بخونم." دیدم گریه اش از ته دل است. با او همراهی کردم و گفتم"اگه نمیخوای بری مدرسه هیچ اشکالی نداره، فقط باید بگی به جاش میخوای چی کار کنی؟ اگه فکر کرده باشی میخوای چی کار کنی اون وقت میتونی مدرسه نری." پسرم گریان گفت: "فکر کردم" گفتم: "می دونی میخوای چی کار کنی؟" گفت: "آره" گفتم: "چی؟" گفت: "میخوام فقط بخورم و بخوابم."

من هم مثل پسرم هستم یعنی او مثل من است، به من رفته است؛ تنبلم. هم دلم میخواهد انیشتین و بولت و مایکل فلپس و بهاری و مسی باشم، هم حال هیچ کاری را ندارم. دلم میخواهد فقط بخورم و بخوابم. به هیچ کاری نکردن خیلی علاقه مندم. لذت بخش ترین کار دنیا برایم این است که بنشینم و بقیه را نگاه کنم...*

.

.

پی.اس: * سروش صحت - همشهری داستان – شماره17 – مهرماه 1391...

گمشده...

آن روز به آدم هایی که دوست شان داشتم هم فکر کردم. نامزدم، مادرم، دوستانم و عشق های به زبان نیامده. اولین باری که عاشق شدم کلاس سوم دبستان بودم. عاشق دختری شدم که کلاس پنجم بود و هیج محلی به من نمی گذاشت. کلاس دوم راهنمایی دوباره عاشق شدم و باز فهمیدم که همه عشق های قبلی الکی بوده است! این بار عاشق مینا زیباترین دختر محله مان شده بودم. مینا یک سال از من بزرگ تر بود و کوچک ترین توجهی به من نداشت، حتی جواب سلامم را به زور میداد. حق هم داشت من در محله مان آدم ممتازی نبودم. نه فوتبالم خوب بود نه در والیبال خوب اسپک میزدم نه در دعوا خوب مشت می زدم، نه قد بلند بودم، نه خوش صحبت، نه خوش قیافه... من فقط از دور نگاه اش می کردم. از بغلش که رد می شدم آهسته سلام می کردم و او هم انگار که به یکی از برده هایش جواب بدهد، جوابم را می داد. فقط یک بار از روی تفقد لبخندی هم به من زد که از خوشحالی تا خانه مان دویدم. چند سال پیش اتفاقی بعد از بیست و پنج سال یکی از بچه های محله ی سابق مان را دیدم. سراغ همه را گرفتم. همه ازدواج کرده بودند و بچه داشتند. بعضی ها جدا شده بودند، خیلی ها هم خارج رفته بودند. سراغ مینا را گرفتم. گفت: "مینا مرد." چی؟ مینا مرد؟ مینا که آن قدر زیبا بود، که آن قدر قد بلند بود، که وقتی راه می رفت جهان می ایستاد تا او برود، مرده بود؟ دوباره گم شدم. پرسیدم: "کی مرد؟" گفت: "سه چهار سال پیش" پرسیدم "آخه چرا؟" گفت: "چه میدونم آدم ها میمیرن دیگه." در هجده سالگی برای آخرین بار مینا را دیدم. دیگر دو سه سالی بود که عاشق ش نبودم...

عشق دوره نوجوانی من برای ابد گم شد بی آنکه من تصویری دیگر از او ببینم یا بدانم در زندگی اش چه کرد و چرا مرد. با همان قد بلند و لبخند متکبرانه برای همیشه رفت و گم شد...*

 

.

.

پی.اس: * سروش صحت – همشهری داستان – شماره 17 – مهر ماه 1391...