گیجــــــــ.ـــــــم...

اول دریا آرام بود

و شب‌ها راه نمی‌رفت...

تا تو هوای شهر به سرت زد …

حالا هزار سال است

دریا، گیج ...

هی می‌رود

هی بر می‌گردد …!*

.

.

پی.اس1: * الیاس علوی...

پی.اس۲: من مست و تو دیوانه... ما را که برد خانه...

پی.اس۳: می میزنم، می  میزنم، جام پیاپی می زنم...

پی.اس۴: اول آرام بود...

سکوت...

-  شبی که برای اولین بار تو را دیدم روبروی آینه ایستادم و فکر کردم ما کاملا شبیه هم هستیم. طرز نگاه‌هامون یا دودو زدن چشم‌هامون یا پلک زدن‌هامون وقتی نفس می‌کشیم یا وقتی در عین تردید، اعتماد به نفس را موقع حرف زدن با دیگران بازی می‌کنیم. ما خیلی شبیه هم هستیم و فکر می‌کنم خیلی راحت می‌تونستم خودم را به تو تبدیل کنم. تو اینطور فکر نمی‌کنی؟

کجایی امین؟

+ ها؟ همینجا!

- پس من چی می‌گفتم اگه اینجایی؟

+ ام..

- عجب گوش کردنی!

+ داشتم به صدای تو گوش می کردم نه چیزی که می خوندی!

-  همش باید مسخره بازی دربیاری! حالا حواست هست؟

+ آره آره. بخون بخون. این سیب زمینی ها داره می سوزه ها.

- حواست به منه یا به سیب زمینی ها؟

+ هر دو رو دارم!

- حالا که بعد از مدت‌ها فکر می‌کنم می‌بینم چقدر ملال انگیز بوده و چقدر دلم برای آن ملال تنگ شده. شاید هیچ وقت او برایم واقعی نبود اما رنجی که از هم بردیم واقعی بود و به همان اندازه عشقی که به هم داشتیم. سکوت کردن، در انزوا به سر بردن و دوباره سکوت کردن...*

.

.

پی.اس: * پرسه در مه - بهرام توکلی...

لب خند شیرین...

حالا وقت نوشتن از روزهای گذشته ست... وقتی آنقدر تعداد اتفاقات رخ داده زیاد میشود، دیگر نمی دانی دقیقا از کجا و چی باید بنویسی. میتوانی از روز تلفن شروع کنی که مهمترین کلمه ردوبدل شده "خر" بود... یا میتوانی از روز اول کنار حوض پارک لاله بنویسی و کافه سپیدگاه و عباس غزالی و امیر... یا نه میتوانی از سرمای هوا و یخبندان و سرخوردن ها بنویسی. روزیکه دستکش گرمت میکرد... اما شاید شیرین ترین روز، روزی باشد که صبح را با حلیم شیرین سید مهدی شروع کرده  و چند ساعت بعد، دیگر حتی به فکر شرینی ته مانده حلیم سید مهدی -که دلت را می زد- هم نباشی از بس که شیرینی ِخوش مزه ای را تجربه کردی...

نمیدانم شما هم از مرور کردن خاطرات گذشته خصوصا اگر شیرین باشد، لذت می برید یا نه... این جور وقت ها معمولا لبخندی روی لب ت می نشیند که فرقی هم نمیکند کجا باشی ممکن است سر کار پشت کامیپوتر کنار همکارانت نشسته باشی یا بالای برج، منظره شمال و شمال شرق تهران را دید بزنی و یا حتی ممکن است در ماشین باشی و لبخند روی لبت را نتوانی جمع کنی... این لبخند دوست داشتنی ست... این لبخند خاطره است... این لبخند شیرین است...

.

.

پی.اس1: آرام آرام شروع می کنم...

پی.اس2: کندوی کامت را بیار...

هــــوای تــــو کرده این دل، مسافر من...

در حالي كه بيني كوچک سرخ‌اش را بالا می‌كشد


با چشمان آبی غمناک


هوای آغوش تو را دارد ... *

 

.

.

 

پی.اس: * ناظم حکمت...