سکوت...
- شبی که برای اولین بار تو را دیدم روبروی آینه ایستادم و فکر کردم ما کاملا شبیه هم هستیم. طرز نگاههامون یا دودو زدن چشمهامون یا پلک زدنهامون وقتی نفس میکشیم یا وقتی در عین تردید، اعتماد به نفس را موقع حرف زدن با دیگران بازی میکنیم. ما خیلی شبیه هم هستیم و فکر میکنم خیلی راحت میتونستم خودم را به تو تبدیل کنم. تو اینطور فکر نمیکنی؟
کجایی امین؟
+ ها؟ همینجا!
- پس من چی میگفتم اگه اینجایی؟
+ ام..
- عجب گوش کردنی!
+ داشتم به صدای تو گوش می کردم نه چیزی که می خوندی!
- همش باید مسخره بازی دربیاری! حالا حواست هست؟
+ آره آره. بخون بخون. این سیب زمینی ها داره می سوزه ها.
- حواست به منه یا به سیب زمینی ها؟
+ هر دو رو دارم!
- حالا که بعد از مدتها فکر میکنم میبینم چقدر ملال انگیز بوده و چقدر دلم برای آن ملال تنگ شده. شاید هیچ وقت او برایم واقعی نبود اما رنجی که از هم بردیم واقعی بود و به همان اندازه عشقی که به هم داشتیم. سکوت کردن، در انزوا به سر بردن و دوباره سکوت کردن...*
.
.
پی.اس: * پرسه در مه - بهرام توکلی...
می گویند هیچکاک بعد از هر فیلمی که می ساخت، میگفت: "این فقط یک فیلم است" بد نیست بدانید که اینجایی که الان در آن حضور دارید یک وبلاگ است و هم به خودم و هم به شما یادآوری میکنم که: "این فقط یک وبلاگ است"...