مثل باد...

و حالا باز من به ذهنش آمدم. با پیراهنی ارغوانی رنگ، آستین های بلند، یقه بسته، دامن تا زیر زانو، و کفش های مشکی. همان طور که او دوست داشت و وقتی به آدم نگاه می کرد، دست بردار نبود. دلش می خواست جلوش حرکت داشته باشم، چای بیاورم، کتاب ها را در قفسه بگذارم، تکه ای هیزم در شومینه بیندازم، و در حین کار حرف بزنم. و من به همین لحظه ها دلخوش بودم، براش حرف می زدم، پرده ها را می کشیدم، باز می کردم، و مدام دنبال کاری می گشتم که جلو او انجام بدهم. چون او دلش میخواست که در برابرش راه بروم، و این را من بعدها فهمیدم. همیشه زمان مثل باد می گذشت و من هراس داشتم که مبادا بخواهد برود...*
.
.
پی.اس: * سمفونی مردگان – عباس معروفی...


می گویند هیچکاک بعد از هر فیلمی که می ساخت، میگفت: "این فقط یک فیلم است" بد نیست بدانید که اینجایی که الان در آن حضور دارید یک وبلاگ است و هم به خودم و هم به شما یادآوری میکنم که: "این فقط یک وبلاگ است"...