پله آخــــــر...

همین یک سال پیش بود که به یکی از همکارام میگفتم: "دردسر شده برام. نمیدونم برای اسباب کشی چه جوری بگیرمش..." از بس که وحشی و قوی شده بود...

همین دو ماه پیش بود که باز به همکارام میگفتم که " کسی خریدارش نیست؟" از بس که بزرگ شده بود و از پس ِنگهداری ش برنمیومدم...

همین یک ماه پیش بود که میخواستم بعد از ده ماه آکواریوم رو تمیز و آبش رو عوض کنم. اما نشد؛ از بس که ازش می ترسیدم...

همین چند روز پیش بود که احوالش رو پرسیده بود و گفته بود که داداش کاکتوسشه... از بس که مهربون و تنها شده بود...

همین دیشب بود که فهمیدم دیگه شب آخرشه و نشستم نفس نفس زدنش رو نگاه کردم و با اینکه می دونستم دیگه نباید نگران تعویض آب آکواریوم باشم اما ناراحت و غمگین بودم از بس که بهش عادت کرده بودم...

همین امروز بود که کوسه* مون بعد از دو سال و یک ماه مرد؛ از بس که جان ندارد...

.

.

پی.اس: * پنکوسی...

زنده باد بهـــار...

داشتم فکر می کردم پست اول سال 92 را چه جوری آغاز کنم؟ یکی دو روزی با خودم کلنجار رفتم اما نتیجه ای نداشت تا امروز که اینجا نشسته ام که ظهر شود و برگردم خانه. به نظرم همین که بنویسم الان چه حالی دارم و چه کار می کنم و کجا هستم، مطلب خیلی بهتری ست تا آن چند خطی که میخواستم از عباس معروفی بنویسم. بهتر از نظر من... و "من" مهم تر از بقیه است...*

الان که دارم می نویسم چند ساعتی به ظهر ِاولین جمعه سال مانده. دومین روز از سال 92 و من تنها در کانکس نشسته ام. بله؛ کار من از امروز شروع شده و امروز اولین روزی ست که سر ِکار می آیم. واقعا هم سر ِکار هستم. فقط برای پر کردن ساعت کاری آمده ام و عملا تا بعد از سیزدهم کار مفیدی انجام نخواهم داد. صبح وقتی حاضر می شدم دو سه تا از فیلم های ندیده ام را همراه با همشهری داستان داخل کیفم گذاشتم که گذران زمان را برایم آسان تر کنند. شرایط برای فیلم دیدن هنوز کاملا مهیا نیست. می دانستم. اما گفتم شاید پایه ای پیدا شود و همراه او بنشینیم به فیلم دیدن. همشهری داستان نوروز 92 ویژه ست. هم از لحاظ تعداد صفحات و هم از این لحاظ که همراه آن، چند داستان به صورت صوتی و در قالب یک سی دی تهیه شده است. دیشب دو داستان ش را در موبایلم ریختم تا اگر امروز هیچ راهی برای گذران نبود ازشان استفاده کنم. هنوز وقت به آن ها نرسیده...

آهنگ "Et si tu n'existais pas" ** روی تکرار گذاشته ام و "جو داسین" هی میخواند و من هی مینویسم. این آهنگ همیشه مرا یاد شیخ بهایی و انتظار در سرمای زمستان 90، می اندازد. انتظاری شیرین در روزی دوست داشتنی... همان زمان میخواستم این آهنگ را برای دانلود بگذارم اما جور نشد...

به خودم قول داده بودم علی رغم اینکه روزها و ماه های پایانی سال 91 چندان لذت بخش نبود اما سال 92 را با تلخی شروع نکنم. برای همین هم بود که نوشتنم نمی آمد. چون متنی که میخواستم بنویسم متن ِمن نبود. اما امروز بعد از سرخوشی که از خواندن "سراپاسفید"، "بانوی قرمزپوش" و به خصوص مطلب زیبای حبیبه جعفریان "میراث جهانی بشریت" در همشهری داستان، پیدا کرده ام، آهنگ جو داسین را پلی می کنم و می گذارم آن قدر تکرار شود که همه حس های خوب کمکم کنند تا این یکی دو ساعت باقی مانده را بگذرانم...

.

.

پی.اس1: می شد چند جور بنویسم. می شد از مطلب حبیبه جعفریان نوشت و از دوستان که این اواخر شاکی تر هم بودند. و یا از "جو داسین" و آن روز حرف زد. و یا حتی می شد از کارگاه نوشت. یا از سال جدید و کارهایی که کرده ام و برنامه هایی که دارم. حتی می خواستم از 28 اسفند و صعودمان بنویسم اما مطلب به همین شکل پیش رفت و من هم جلوی ش را نگرفتم...

پی.اس2: * رجوع شود به مطلب "میراث جهانی بشریت" نوشته حبیبه جعفریان در همشهری داستان نوروز 92...

پی.اس3: ** دانلود آهنگ " Et si tu n'existais pas" (اگر تو وجود نمیداشتی) از "Joe Dassin"... متن و ترجمه ش هم به راحتی پیدا می شود...

پی.اس4: عکس مربوط به 28 اسفند و ارتفاعات تهران ست...

پی.اس5: تیتر کاملا آگاهانه انتخاب شده است...

پی.اس6: این روزها خودم هم حوصله خواندن مطالب طولانی وبلاگ ها رو ندارم اما نمیشد ازین کوتاه تر بنویسم و مهم "من" بود...