پله آخــــــر...

همین یک سال پیش بود که به یکی از همکارام میگفتم: "دردسر شده برام. نمیدونم برای اسباب کشی چه جوری بگیرمش..." از بس که وحشی و قوی شده بود...
همین دو ماه پیش بود که باز به همکارام میگفتم که " کسی خریدارش نیست؟" از بس که بزرگ شده بود و از پس ِنگهداری ش برنمیومدم...
همین یک ماه پیش بود که میخواستم بعد از ده ماه آکواریوم رو تمیز و آبش رو عوض کنم. اما نشد؛ از بس که ازش می ترسیدم...
همین چند روز پیش بود که احوالش رو پرسیده بود و گفته بود که داداش کاکتوسشه... از بس که مهربون و تنها شده بود...
همین دیشب بود که فهمیدم دیگه شب آخرشه و نشستم نفس نفس زدنش رو نگاه کردم و با اینکه می دونستم دیگه نباید نگران تعویض آب آکواریوم باشم اما ناراحت و غمگین بودم از بس که بهش عادت کرده بودم...
همین امروز بود که کوسه* مون بعد از دو سال و یک ماه مرد؛ از بس که جان ندارد...
.
.
پی.اس: * پنکوسی...
می گویند هیچکاک بعد از هر فیلمی که می ساخت، میگفت: "این فقط یک فیلم است" بد نیست بدانید که اینجایی که الان در آن حضور دارید یک وبلاگ است و هم به خودم و هم به شما یادآوری میکنم که: "این فقط یک وبلاگ است"...