شاعر مرده...

+ جان کیتینگ (رابین ویلیامز): «غنچه های گل سرخ را کنون که میتوانی برچین، زمان سالخورده درگذر است و همین گلی که امروز لبخند میزند فردا خواهد مرد»

امروز رو دریابین و دم را غنیمت شمرین. چرا شاعر اینا رو میگه؟


- شاید برای اینکه عجله داره؟


+ نه،برای اینکه ما غذای کرم ها هستیم بچه ها. برای اینکه چه باور کنید و چه باور نکنید هرکدام از ما که توی این اتاقیم یک روز نفس نمی کشیم،سرد می شیم و می میریم.حالا تو کلاس من شما یاد می گیرین که واژه ها و زبان رو دوست داشته باشین، مهم نیست بقیه چی به شما میگن، مهم اینه که کلمات و تصاویر و افکار میتونن دنیا رو عوض کنن.پزشکی،حقوق،تجارت و مهندسی حرفه هایی شریف و برای تقویت زندگی لازمند ولی شعر،زیبایی،تخیل و عشق… اینا چیزایی هستند که ما به خاطرشون زنده می مونیم. *

.

.

پی.اس1:  * فیلم انجمن شاعران مرده...

پی.اس2: به یاد رابین ویلیامز...

خندوانه...

1-      ماه رمضان بود که مهدیه زنگ زد و گفت که دیگه امیدی نیست و کاری از دستش برنمیاد. خیلی غمگین شدم. روز بدی بود...

 

2-      کارمون تموم شده بود و نشسته بودم تو دفتر تا وقت بگذرد و آماده رفتن بشوم. تقویم را باز کردم و روبروی روز نهم مرداد نوشتم "عاشورا". چند دقیقه بعد موبایلم زنگ خورد. شماره آشنا نبود. جواب دادم. نفیسه شون بود. گفت که مشکل حل شده و بریم برای انتخاب عکس. باورم نمیشد. خیلی خوشحال شدم. تو این یکی دو ماهه بعد از قهرمانی آلمان این تنها خبری بود که با شنیدنش هیجان زده شده بودم. بعد از اینکه قطع کردم چند لحظه نمیدونستم چیکار باید بکنم. فقط چند لحظه. بعد از چند ثانیه زنگ زدم به ساجده:

 

-          سلام

-          خوبی؟

-          چه خبر؟

-          هنوزم شک داری من آدم خوش شانسی هستم؟

 

3-      غروب روز 19 مرداد بود و ما تو ترافیک اشرفی اصفهانی به سمت آزادی بودیم. اشاره کردم به ماه تو آسمان. قرص کامل... روز خوبی بود...

 

 

.

.

 

پی.اس1: نوشتن با سانسور خیلی سخته. دست آدم بسته میشه برای انتخاب کلمات. ولی خب بی جنبه بودن یه عده مجبورم کرده که این جوری بنویسم. متن رو چند بار عوض کردم و در نهایت این شد که هست. قبلی ها بیشتر و بهتر به دلم می نشست. به هر حال چون باید مینوشتم این شد که شد...

 

پی.اس2: پست قبلیم خوشبختانه باعث نوشتن این پست شد...

 

پی.اس3: پست قبلی 500 مین پست وبلاگم بود و این مورد رو یادم رفت که بنویسم. خوشحالم که هستم...

 

سیندرلای من...

دو ماه گذشت و فکر میکنم کم کم داریم به ثبات نسبی می رسیم. آغاز پرفشار و پرماجرایی داشتیم. تقریبا در هر زمینه ای یک ماجرایی پیش آمد. تجربه ای که طی 7 – 8 سال اخیر پیدا کرده بودم، به کمکمان آمد و می دانستیم هر چیزی اتفاق بیفتد گذراست و چون می گذرد غمی نیست. که البته غمی بود اما همان غم هم می گذشت و تمام می شد. خاطرات جذاب و جالبی هم در این مدت پیدا کردیم. شاید شیرین ترین شان دوستی با آقای گاف بود. آدمی عجیب و مهربان و البته غریبه ای آشنا. دلم می خواست بی سانسور ازش بنویسم. اما باز هم تجربه می گوید عاقلانه رفتار کنم و  نه احساسی.  به هر حال آقای گاف همیشه در ذهن ما خواهد بود...

در زندگی همه اشتباهاتی داشته ایم. من هم مستثنا نیستم و خطاهای زیادی مرتکب شده ام. آنهایی که مربوط به خداست را به مهربانی ش محول کردم اما یک سری از اشتباهاتم موجب آزار و اذیت اطرافیان و وابستگانم شده است. بابت این خطاها عذر خواهی می کنم و امیدوارم که هر چقدر آزار دیده اند (اید) بگذرند (ید) و دل شان (ـتان) را صاف کنند (کنید). چوبش را خورده ام و کاملا به خطای خود اعتراف میکنم. امیدوارم روزی بتوانم با خوبی جبرانش کنم. بگذرید...

.

.

پی.اس1: در راستای اینکه هنوز پست های فوتبالی م تمام نشده اند در این پست هم فقط به تبریک تولد 30 سالگی باستین شواین اشتایگر عزیز که با امروز مصادف شده، اکتفا میکنم. رییس تولدت مبارک...

پی.اس2: و البته مطلب بعدی در مورد فوتبال اینکه دیشب تیم فوتبال زیر 19 سال آلمان در فینال جام ملت های اروپا پرتغال را برد و قهرمان شد. 18 روز بعد از قهرمانی بزرگان... 5- 6 سال دیگه بیشتر از این بازیکنان خواهیم شنید....

پی.اس3: نشستم روی مبل و لپ تاپ روی زانومه و دارم این مطالب رو تایپ میکنم. از توی آشپزخانه می گوید: "خز شدی!" اشاره دارد به آهنگی که گذاشته م. همیشه که آدم نمیتواند شجریان و قربانی و دنگ شو و چارتار گوش کند. گاهی لازم است سیندرلای بلک کتز هم گوش کرد...

رییس..

وقت آن است که گردو خاک از شانه حریف امشب بتکانیم. آرژانتین سخت کوش و خطرناک بود. سمج و خشن که خب از ذات آنها می آید. اما آلمان در دومین فینال از چهارمین نیمه نهایی باید جام را می برد. آنها بهتر و مستعدتر و زیباتر بودند و البته شایسته تر. شاید فتح جام از لحظه ای رقم خورد که خون از زیر چشم شواینی بیرون زد. هافبک بزرگ و بی نظیر مانشافت که بعد از 120 دقیقه جنگ، جانش را پای این قهرمانی گذاشت. خون، عشق و اشک... برنده ها چنین اند...*

.

.

پی.اس1: * پژمان راهبر...

 

پی.اس2: عکس مربوط به اتفاقات بعد از جنگندگی شواین اشتایگر در بازی فینال است تا لحظه ورود به خاک آلمان و بوسیدن خاک میهن...تقدیم با عشق به رییس...

پی.اس ۳: ۵ دقیقه بعد از خونریزی زیر چشمانش، ماریوی جوان تیر آخر را شلیک میکند...