1-      ماه رمضان بود که مهدیه زنگ زد و گفت که دیگه امیدی نیست و کاری از دستش برنمیاد. خیلی غمگین شدم. روز بدی بود...

 

2-      کارمون تموم شده بود و نشسته بودم تو دفتر تا وقت بگذرد و آماده رفتن بشوم. تقویم را باز کردم و روبروی روز نهم مرداد نوشتم "عاشورا". چند دقیقه بعد موبایلم زنگ خورد. شماره آشنا نبود. جواب دادم. نفیسه شون بود. گفت که مشکل حل شده و بریم برای انتخاب عکس. باورم نمیشد. خیلی خوشحال شدم. تو این یکی دو ماهه بعد از قهرمانی آلمان این تنها خبری بود که با شنیدنش هیجان زده شده بودم. بعد از اینکه قطع کردم چند لحظه نمیدونستم چیکار باید بکنم. فقط چند لحظه. بعد از چند ثانیه زنگ زدم به ساجده:

 

-          سلام

-          خوبی؟

-          چه خبر؟

-          هنوزم شک داری من آدم خوش شانسی هستم؟

 

3-      غروب روز 19 مرداد بود و ما تو ترافیک اشرفی اصفهانی به سمت آزادی بودیم. اشاره کردم به ماه تو آسمان. قرص کامل... روز خوبی بود...

 

 

.

.

 

پی.اس1: نوشتن با سانسور خیلی سخته. دست آدم بسته میشه برای انتخاب کلمات. ولی خب بی جنبه بودن یه عده مجبورم کرده که این جوری بنویسم. متن رو چند بار عوض کردم و در نهایت این شد که هست. قبلی ها بیشتر و بهتر به دلم می نشست. به هر حال چون باید مینوشتم این شد که شد...

 

پی.اس2: پست قبلیم خوشبختانه باعث نوشتن این پست شد...

 

پی.اس3: پست قبلی 500 مین پست وبلاگم بود و این مورد رو یادم رفت که بنویسم. خوشحالم که هستم...