نفرت...
حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی... آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند...*
.
.
پی.اس1: * جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی...
پی.اس2: برای تو سیب زمینی...
حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی... آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند...*
.
.
پی.اس1: * جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی...
پی.اس2: برای تو سیب زمینی...

نشسته بودم روی صندلی و آقای آرایشگر هی دورم می گشت و با قیچی به جون موهایم افتاده بود. چشمم به تقویم روی میزش افتاد... پایین صفحه تیر ماه 1391 ش نوشته بود: "سعادت این است که کاری که به تو واگذار شده است را دوست بداری" زیر این جمله هم نوشته بود: "هاکسلی"... فکر کردم حتما باید "آلدوس هاکسلی" باشد. بعد فکر کردم اصلا چه فرقی می کند کدام هاکسلی باشد یا اصلا هاکسلی باشد یا کس دیگر... مهم این است که الان بیست و چند روز از تیر ماه 91 گذشته و من یک ماه مزخرف را در کارگاه گذراندم... بخواهم به عقب برگردم احتمالا باید از بهمن یا اسفند پارسال شروع کنم تا برسم به تیرماه امسال... این یکی دو هفته روزهای خوشایندی برای کار نبود... فلسفه کاری م شده اینکه "یک روز هم که دیرتر بیکار بشی بهتره"؛ و این یعنی اوضاع خوب نیست... اول مطلب که نوشتم موهام رو کوتاه کردم...
.
.
پی.اس1: خوشبختانه این چند روز و یکی دو هفته سخت رو تقریبا به سلامت گذروندم و حالا احساس میکنم قدرتم بیشتر شده و برخلاف گذشته خوب تونستم بحران رو تاحدودی مدیریت کنم...
پی.اس2: چند روز اینترنت نداشتم و واقعا سخت گذشت دوری از وبلاگ و شبکه های اجتماعی...
پی.اس3: اینو قبل از این شب و روز بارونی نوشتم...
چون آينه پيش تو نشستم که ببيني
در من اثر سخت ترين زلزله ها را...
گفت چرا به جای اینکه حرفای دیگران رو نقل قول کنی، خودت نمی نویسی؟! ما نوشته هات رو دوست داریم. گفتم ما؟!!! زیر لب گفت من و بچه م...
گفت یعنی نمیخوای از دیروز و اتفاقاتش بنویسی؟! یعنی انقدر برات بی اهمیته؟ گفتم: من هنوز مشکی آلمان تنمه. گفت فکر کردم دیروز از تنت درش آوردم...
راست گفتی. روزم را خوشمزه و شیرین کردی طوریکه برای ساعاتی یادم برود چرا عزادارم.. دوست داشتم از دیروزی می نوشتم که می خواستی... از دیروزی که هیجان و ترس و لذت را یکجا تجربه کردم... از دیروزی که فردا و فرداها تاثیرش مشخص خواهد شد... اما این جور وقت ها نیاز به تمرکز و فرصت داری. که بتوانی به خوبی از کلمات کار بکشی... "شب ممکن" را که خوانده ای؟ می گوید حرف زدن، به خصوص نوشتن درباره اتفاقات جدید، کار بسیار مشکلی است. هر رمان نویسی همیشه خودش را می نویسد، اما باید از واقعه آن قدر گذشته باشد که بشود آن را لای دروغ ها پیچید تا خودت یا بهتر بگویم احساسات و تجربه شخصی ات لو نرود...*
.
.
پی.اس1: * شب ممکن – محمد حسن شهسواری...
پی.اس2: از دست این دیوانه یار ... از کف بدادم اعتبار...
پی.اس3: عکس: فیلم "املی"...

life is not measured by the number of breaths we take
but by the Moments that take our breath away
.
.
پی.اس1: دانلود Moments با آهنگی از (گروه) شیلر...
پی.اس2: یه سری از غم ها، پیرت می کنه و تو به وضوح این پیر شدن را حس می کنی...
پی.اس۳: من این جورم. یا فورا فراموش می کنم یا اصلا فراموش نمی کنم...

استراگون: من این جورم. یا فورا فراموش می کنم یا اصلا فراموش نمی کنم...*
.
.
پی.اس1: * پرده دوم " در انتظار گودو" – ساموئل بکت...
پی.اس2: تیتر از حافظ...
.jpg)
فکر می کنم آن چیزی که هنگام تماشای فوتبال زنده این قدر بعضی هایمان را هیجان زده می کند فقط مواجهه با آن اتفاق نیست. این امر که در این لحظه چندین آدم دیگر در حال مواجهه با همین اتفاق اند، ما را چه بخواهیم و چه نخواهیم با تمام آن آدم ها هم مواجه می کند. با بعضی از آن ها به هوا می پریم، در حالیکه دیگران زانوی غم بغل گرفته اند و برعکس. در آن لحظه – به واسطه این مدیوم مشترک- میلیون ها بیننده بازی، نوع یگانه ای از با هم بودن را تجربه می کنند...
راستش را بخواهید دلم می سوزد به حال آنهایی که دارند سختی های زندگی مدرن را خواسته یا ناخواسته تحمل می کنند و از آن طرف خود را از موهبت های آن محروم می کنند. یکی ش همین فوتبال، خصوصا از نوع زنده اش... فکرش را بکنید دقیقه 102 است و جو بازی سنگین و استرس بالا و نتیجه صفر- صفر. ناگهان آنخل دی ماریا از سمت چپ فرار می کند، توپی را سانتر می کند روی دروازه بارسلونا و دمی بعد ضربه سر کریستیانو رونالدو و گـــل... حالا لحظه ای است که صدها میلیون نفر از یک میلیارد و خرده ای بیننده تلویزیونی این بازی به هوا پریده اند و بقیه ( که احتمالا تعدادشان بیشتر است) زانوی غم بغل کرده اند. این چیزی نیست جز عظمت همزمانی. این یک فستیوال جهانی است و احتمالا آن چیزی خواهد بود که بیش از هر پدیده زمینی دیگری چشم های پشت تلسکوپ های بیگانگان فضایی را که به زمین نشانه رفته اند( اگر اصلا وجود داشته باشند) گرد خواهد کرد. نکنید این کارها را با خودتان آقا جان، خانم جان! خودتان را از چنین فستیوالی محروم نکنید...*
.
.
پی.اس: * آرش اسدپور – همشهری جوان شماره 313...