نشسته بودم روی صندلی و آقای آرایشگر هی دورم می گشت و با قیچی به جون موهایم افتاده بود. چشمم به تقویم روی میزش افتاد... پایین صفحه تیر ماه 1391 ش نوشته بود: "سعادت این است که کاری  که به تو واگذار شده است را دوست بداری" زیر این جمله هم نوشته بود: "هاکسلی"... فکر کردم حتما باید "آلدوس هاکسلی" باشد. بعد فکر کردم اصلا چه فرقی می کند کدام هاکسلی باشد یا اصلا هاکسلی باشد یا کس دیگر... مهم این است که الان بیست و چند روز از تیر ماه 91 گذشته و من یک ماه مزخرف را در کارگاه گذراندم... بخواهم به عقب برگردم احتمالا باید از بهمن یا اسفند پارسال شروع کنم تا برسم به تیرماه امسال... این یکی دو هفته روزهای خوشایندی برای کار نبود... فلسفه کاری م شده اینکه "یک روز هم که دیرتر بیکار بشی بهتره"؛ و این یعنی اوضاع خوب نیست... اول مطلب که نوشتم موهام رو کوتاه کردم...

 

.

 

.

 

پی.اس1: خوشبختانه این چند روز و یکی دو هفته سخت رو تقریبا به سلامت گذروندم و حالا احساس میکنم قدرتم بیشتر شده و برخلاف گذشته خوب تونستم بحران رو تاحدودی مدیریت کنم...

 

پی.اس2: چند روز اینترنت نداشتم و واقعا سخت گذشت دوری از وبلاگ و شبکه های اجتماعی...

 

پی.اس3: اینو قبل از این شب و روز بارونی نوشتم...