لب خند شیرین...

حالا وقت نوشتن از روزهای گذشته ست... وقتی آنقدر تعداد اتفاقات رخ داده زیاد میشود، دیگر نمی دانی دقیقا از کجا و چی باید بنویسی. میتوانی از روز تلفن شروع کنی که مهمترین کلمه ردوبدل شده "خر" بود... یا میتوانی از روز اول کنار حوض پارک لاله بنویسی و کافه سپیدگاه و عباس غزالی و امیر... یا نه میتوانی از سرمای هوا و یخبندان و سرخوردن ها بنویسی. روزیکه دستکش گرمت میکرد... اما شاید شیرین ترین روز، روزی باشد که صبح را با حلیم شیرین سید مهدی شروع کرده و چند ساعت بعد، دیگر حتی به فکر شرینی ته مانده حلیم سید مهدی -که دلت را می زد- هم نباشی از بس که شیرینی ِخوش مزه ای را تجربه کردی...
نمیدانم شما هم از مرور کردن خاطرات گذشته خصوصا اگر شیرین باشد، لذت می برید یا نه... این جور وقت ها معمولا لبخندی روی لب ت می نشیند که فرقی هم نمیکند کجا باشی ممکن است سر کار پشت کامیپوتر کنار همکارانت نشسته باشی یا بالای برج، منظره شمال و شمال شرق تهران را دید بزنی و یا حتی ممکن است در ماشین باشی و لبخند روی لبت را نتوانی جمع کنی... این لبخند دوست داشتنی ست... این لبخند خاطره است... این لبخند شیرین است...
.
.
پی.اس1: آرام آرام شروع می کنم...
پی.اس2: کندوی کامت را بیار...
می گویند هیچکاک بعد از هر فیلمی که می ساخت، میگفت: "این فقط یک فیلم است" بد نیست بدانید که اینجایی که الان در آن حضور دارید یک وبلاگ است و هم به خودم و هم به شما یادآوری میکنم که: "این فقط یک وبلاگ است"...