یکی دو هفته ای بود که زمزمه تعطیلی گودر، نگران کننده شده بود. فکر میکردم یک کلاغ چل کلاغه. هر شب میگفتن فردا گودر تعطیل میشه و صبحش میدیدی سر جاشه. فکر میکردم شاید اصلا شایعه س... اما امروز صبح که دیدم دیگه خبری از گودر نیست واقعا حالم بد شد... حس بدی پیدا کردم... تقریبا همه شبکه های اجتماعی رو تجربه کردم اما هیچ کدوم مثل گودر منو وابسته نکرد. هیچ جا مثل گودر فعال نبودم. هیچ جا انقدر لذت نبردم. هیچ جا انقدر چیز یاد نگرفتم... گودر زندگی من بود... امکان نداشت اینترنت در دسترسم باشه و به گودر سر نزنم... دوستای خیلی خوبی پیدا کردم. از دوستای دبیرستان بگیر تا دوستان ندیده و نشناخته ای که حتی اسمشونم تو گودر نمیدونستم؛ اما مطالبشون رو دوست داشتم... حیف! حیف ِاین فضا که مثل بقیه شبکه های اجتماعی نبود... این دو هفته انقدر برای گودر مرثیه خونده ن که آدم حالش بهم میخورد. منم امروز به این فضا می پیوندم چون دیگه گودر ندارم...

.

.

پی.اس1: یک ناله مستانه ز جایی نشنیدم... ویران شود این شهر که میخانه ندارد...

پی.اس۲: چه چیزی عذاب آور تر از اینکه عزیزت ذره ذره جلوی چشمت آب بشه و تو شاهد از دست دادنش باشی...

پی.اس۳: این شهر، شهر قصه های مادر بزرگ نیست... من از اینجا خواهم رفت...

پی.اس۴: بدون، ببین، بفهم تو چه وضعیتی هستم...

پی.اس۵: یادداشت حامد را بخوانید....