یه وقتایی هم هست که یهو ورق برمیگرده... مثل اوضاعی که برای پیرمرد ِداستان همینگوی* پیش اومد و بعد از مدتها که دست خالی از دریا برمیگشت، شاه ماهی دریا رو صید کرد... هرچند بازم ورق برگشت و فقط استخوان های ماهی به ساحل رسید... حالا هم بعد از یک سال خوب، ورق کم کم داره برمیگرده و این روزا همه ش شده اضطراب و ترس و خستگی...  شاه ماهی دریا رو صید کردم اما حواسم به ماهی های کوچک گوشتخوار نبود... غمگینم... غمگینم چون یه وقتایی هست که یهو ورق برمیگرده...

.

.

پی.اس: * پیرمرد و دریا – ارنست همینگوی – نجف دریابندری...