پـــــیرمرد و دریــــــا...

یه وقتایی هم هست که یهو ورق برمیگرده... مثل اوضاعی که برای پیرمرد ِداستان همینگوی* پیش اومد و بعد از مدتها که دست خالی از دریا برمیگشت، شاه ماهی دریا رو صید کرد... هرچند بازم ورق برگشت و فقط استخوان های ماهی به ساحل رسید... حالا هم بعد از یک سال خوب، ورق کم کم داره برمیگرده و این روزا همه ش شده اضطراب و ترس و خستگی... شاه ماهی دریا رو صید کردم اما حواسم به ماهی های کوچک گوشتخوار نبود... غمگینم... غمگینم چون یه وقتایی هست که یهو ورق برمیگرده...
.
.
پی.اس: * پیرمرد و دریا – ارنست همینگوی – نجف دریابندری...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 22:8 توسط مســ ــــــافر
|
می گویند هیچکاک بعد از هر فیلمی که می ساخت، میگفت: "این فقط یک فیلم است" بد نیست بدانید که اینجایی که الان در آن حضور دارید یک وبلاگ است و هم به خودم و هم به شما یادآوری میکنم که: "این فقط یک وبلاگ است"...