چقدر  کوچه مون ساکت شد... از صبح که با صدای طبل و سنج بیدار شدم تا همین یکی دو ساعت پیش انقدر شلوغ و پرسرو صدا بود که برای دیدن مختار مجبور شدم صدای تی وی را تا اخر بلند کنم. اما الان پرنده هم پر نمیزند. پنجره را باز میکنم و نگاهی به کوچه میندازم. هوای سرد را حس میکنم. گوش م را تیز میکنم. صدایی نمی آید. جز صدای محو ماشین هایی که از اتوبان ستاری و حکیم رد می شوند... همه آرام شدند... یا مشغول خوردن ناهار هستند یا استراحت... بعضی ها هم خوابند...

ساعت نزدیک چهار بعدازظهر عاشوراست... تا الان حتما دیگر حر و مسلم و زهیر و وهب و نافع و بریر و واضح و جون و انس و ... شهید شدند. تا الان حتما حضرت علی اکبر، عبدالله بن مسلم، حضرت قاسم، حضرت عباس و بقیه جوانان هاشمی هم به شهادت رسیده اند... ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر عاشوراست... حسین مانده و زنان و بچه ها... حضرت علی اصغر هنوز گریه میکند؟ عبدالله بن حسن احتمالا هنوز دستانش در دستان عمه است... ساعت نزدیک 4 بعدازظهر روز حسین است... حسین تنهاست و سی هزار کس از مومنان به جنگش میشتابند تا با ریختن خونش به خدا تقرب جویند*...

ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر روز عاشوراست... کوچه خلوت و ساکت است... همه خسته از عزاداری مشغول استراحت اند... بعضی ها هم خوابند...

.

.

پی.اس۱: * سخنی از امام سجاد (ع) انتخاب شده از کتاب امالی – شیخ صدوق – مجلس هفتادم – شماره ده...

پی.اس۲: ديگر مکن به هيچ کجا گفتگوي آب... چون می رود به پیش همه آبروی آب...

پی.اس۳: گیرم که آنچه  در مقاتل نوشته اند فسانه ست... بوی خون می آید از مهر نمازم، این بوی چیست؟